تبليغاتX
نفوذ کلام
شعر دوشنبه 28 فروردین1391 1:27


امسال فريده حسن‌زاده براي شعر «در جواب دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟»

 سروده شده به زبان انگليسي به عنوان نامزد دريافت جايزه ادبي پوشکارت معرفي شد.

 

نامزدهاي جايزه ادبي پوشکارت که هر ساله به بهترين شعر، داستان و نقد ادبي نشريات ادبي مستقل تعلق مي‌گيرد، توسط سردبيران جرايد و از ميان کساني انتخاب مي‌شوند که به عنوان poet The Feature انتخاب و معرفي شده باشند.

از برندگان اين جايزه ادبي معتبر در دهه‌هاي گذشته مي‌توان به نام‌هايي چون ريموند کارور و تيم ا ُبرين اشاره کرد.

 

در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟

 

زيرا سال‌هاي جنگ بود

و من نيازمند ِ عشق بودم

براي  چشيدن ِطعم  آرامش.

زيرا بالاي سي سال داشتم

و مي ترسيدم از پژمردن

پيش از شکفتن و غنچه دادن.

زيرا طلاق واژه اي ست

تنها براي مرد و زن

نه براي مادر و فرزند.

زيرا تو هرگز نمي‌تواني بگويي:

مادر ِ سابق ِ من

حتي وقتي جنازه‌ام را تشييع مي کني.

و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند

ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند

نفرت يا مرگ حتي.

و تو بيزاري از من

زيرا تو را به دنيا آورد ه ام

تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن

و هرگز مرا نخواهي بخشيد

تا  زماني که خود فرزندي به دنيا آوري

ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ

روياهاو آرزوهاي دور و درازت

 

In Answer to My Daughter :  Why Did You Bring Me Into Existence?

 

Because it was wartime

and I needed lovemaking

to taste a bit of peace.

 

Because I was over thirty

and I needed blooming

before becoming droopy.

 

Because divorce is a word

for men and women

not for mothers and children.

 

Because you can never say:

my ex-mother

even when you attend my funeral.

 

And nothing, nothing in this world

can separate a mother from her child

neither hate nor death.

 

And you hate me

because I brought you into existence

only for my fear of loneliness

 

And you'll never forgive me

until the day you bring a child into existence

Unable to bear the burning ashes of your dreams.                              

 



نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

نوروز 91 سه شنبه 1 فروردین1391 1:23


سال نو مبارک


نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

چنگیزخان و شاهین چهارشنبه 28 دی1390 0:52


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و

روی یکی از بال هایش حک کنند:


یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.


و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

 

نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

داستان عبرت آموز یکشنبه 13 آذر1390 9:40


مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند. ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند.

باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت.

اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسیکه شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی ؟!

مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.

اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟

مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.

مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند.

اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند.
با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر اندام در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.

اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟

پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!

اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟

پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!
اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟

پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.

اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم.

پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.

اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می‌روم.

پیرمرد می گوید: بپرس!

اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟

پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می‌باشد!

اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!

پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!
از او چند سوال می‌کنیم:
چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟
چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟
او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!
یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!
بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!

اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود!

راستی فکر می‌کنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟
لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم!




نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

خدا پشت پنجره ایستاده دوشنبه 16 آبان1390 0:24


 

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

 جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

 

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

 

****************************** **

 

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.

 

همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده
*




نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

ارزش واقعی انسان به چیست؟ دوشنبه 4 مهر1390 0:42


 

(این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است)

علامه محمد تقی جعفری (رحمه­الله­ علیه) می­فرمودند:عده­ ای از جامعه­ شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه­ی آن است. اما معیار ارزش انسان­ها در چیست.هر کدام از جامعه شناس­ها صحبت­ هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.بعد گفتند: وقتی نوبت به بنده رسید گفتم : اگر می­خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می­ورزد.کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه­ ی خداست.علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناس­ها صحبت­های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.وقتی تشویق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه­السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه می­فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه­ی چیزی است که دوست می­دارد».وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه­السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .حضرت علامه در ادامه می­فرمودند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می­آید؟ در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی­ ارزش است! اینجاست که ارزش «ثار الله» معلوم می­ شود. ثار الله اضافه­ ی تشریفی است . خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازه­ ی خدای متعال است.



نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

يکی بود يکی نبود چهارشنبه 16 شهریور1390 15:35


يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو

بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به

پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .


پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما

مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش

کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش

تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.


پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو!

تو تازه از پيش خدا اومدی ……….


به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره..




 

نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

تغییر دوشنبه 24 مرداد1390 22:48


ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب

بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود

تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با

پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و

شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه

وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.وي پس

از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد

بشكه هاي رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام

اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين

، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به

رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي

يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت

مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه

ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او

نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم

دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين

گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش

ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي

مداواي چشم دردتان،  تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد

و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير

دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير

دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش

ميباشد.




نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

برای تو ، ستاره ی زندگی من سه شنبه 21 تیر1390 17:9


هیچ کدام از بچه ها جدای از مادرشان نمی خوابیدن

این فقط تو بودی

 

شبهایی که از مامان دوری و خانه ی یکی از ما می خوابی بیشتر دلم تنگ می شه

انگار خودم از مامان دور شدم و دوری تو را از مامان خیلی احساس می کنم ، انگار به جای تو من بغض می کنم

می دانم غرورت اجازه نمیده به زبان بیاری یا حتی گوشه ای از چشمت را اشکی پر کنه اما من خوب می دانم دوست داری پیش مامان باشی

به نظرم تو خیلی شجاعی , شجاع تر از همه ی ما ، شجاع تر از همه ی بچه ها

و خیلی شجاع تر از من




نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

می نویسم، برای شما شنبه 28 خرداد1390 20:36

شما نیستید انگار هیچ کسی تو این شهر نیست انگار همه ی درها بسته است انگار همه اینجا غریبه اند انگار خورشید کمرنگ شده و ماه تیره تر انگار همه تنها شدن  و من تنها تر از تنها

خدایا شکرت که هستند ، تک تکشون ، بارها گونه هام خیس شده اما فقط بین خودم و خدای خودم بوده

همش دلم می گیره همش دلم ابری می شه  و همش چشمام بارانی و گاهی تگرگی  

اما دلم روشنه ، می دانم که هستید می دانم که می یاید و من لحظه به لحظه در انتظار آمدن شما هستم

شبی که خیلی منتظر بودم تا صبح بشه و ببینمتون ، گفتید هفته ی آینده و یک هفته آنجا ماندگارید ، زودتر می خواستم گوشی را قطع کنم و هق هق گریه ام را سر بدم نمی دانی چقدر دلم گرفت

گاهی به خانه هاتون سری می زنم اما این خانه ها بدون شما نه رنگی داره و نه صفائی ، با دیدن خانه ها بیشتر دلم می گیره

برای شما دونفر چند خطی نوشتم ، چند خطی که حکایت از دل تنگی من داره ، البته می دانم شما دو تا ( آره منظورم شما دو تا مردادی ) شاید اینقدر که من دلم برا شما تنگه دل شما نیست ، خوب می دانم چون ... شاید چون دل من خیلی تنگه

 

بگذریم

از این همه دل تنگی بگذریم ...

خلاصه ی دلم اینکه،  زود تر برگردید بی صبرانه منتظرتون هستم

و باز هزاران بار شکر و سپاس پروردگار را که نعمت هایی این چنین عطا کرده  

می خوام فریاد بزنم

خدایا شکرت

شکرت که هستند و چه زیبا کنار هم هستیم

می دانی شاید لازم بود برای من لازم بود تا بدانم چقدر دوستون دارم و نیازمند حضورتون هستم

کاش روزهای نبودنتون زودتر تمام شه  


نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |

چتر دوشنبه 16 خرداد1390 11:24

اولين روز باراني را به خاطر داري؟

غافلگير شديم چتر نداشتيم خنديديم دويديم وبه شالاپ شلوپ هاي گل آلود عشق ورزيديم

دومين روز باراني چطور؟پيش بيني اش را کرده بودي چتر آورده بودي و من غافلگير شدم سعي مي کردي من خيس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خيس بود

و سومين روز چطور؟ گفتي سرت درد مي کند و حوصله نداري سرما بخوري چتر را کامل بالاي سر خودت گرفتي و شانه راست من کاملا خيس شد. وچند روز پيش را چطور؟ به خاطر داري؟ که با يک چتر اضافه آمدي و مجبور بوديم براي اينکه پين هاي چتر توي چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برويم...فردا ديگر براي قدم زدن نمي آيم تنها برو ...

دکتر علي شريعتي


 

نوشته شده توسط نداایمانی  | لینک ثابت |